
شاگرد آخر:مگر این درسها میگذارند که آدم توی فصل تابستان کاری کند ؟! من همه سه ماه تعطیلی را درس خوندم و وقت سر خاراندن هم نداشتم.چون از همه درسها تجدید شده بودم و برای این که مردود نشم باید دوباره همه کتاب ها را میخوندم.![]()
مبصر کلاس:تابستان خسته کننده بود.هر روز ظهر مجبور بودم خواهر و برادر کوچکترم را ساکت کنم تا مادرم استراحت کند.بعد از ظهرها هم توی کوچه میرفتم تا فوتبال بازی کنم اما هیچ کس مرا توی تیمش راه نمیداد.آخر سر هم مجبور میشدم داور مسابقه شوم.![]()
خود شیرین کلاس:من و خانوادم به شهرهای زیادی رفتیم و جاهای گوناگون را دیدیم.من در این سفرها برای معلمان عزیزم و ناظم و مدیر محترم کارت پستال و سوغاتی میخریدم و همیشه به یاد آنها بودم.![]()
نیمکت آخری کلاس:من به کلاس بوکس رفتم و چند فن جدید یاد گرفتم تا بعد از تعطیلات تابستان حساب چند نفر را بهتر برسم.![]()
نیمکت اولی کلاس:از بس توی محل ما آدم قلدر و زور گو زیاد شده است همه تعطیلات را از ترس در خانه ماندم و کارتون تام و جری دیدم.البته به کلاس ژیمناستیک هم رفتم.حسابی نرمش کردم و بارفیکس رفتم تا قدم بلندتر شود...اما...![]()
مواد لازم:
کاهو :۱ عدد
قارچ: ۱۵۰ گرم
آب لیمو:۶ قاشق غذا خوری
پیازچه:۲ عدد(یا یک پیاز کوچک)
گوجه فرنگی:۲ عدد
روغن زیتون:۴ قاشق غذا خوری
نمک و فلفل سیاه یا قرمز:به مقدار دلخواه![]()
طرز تهیه:
مر مثل برکه ی خشک نگاه
مثل یک آواز کوتاه و قشنگ
مثل یک خورشید زرد و بی صدا
مثل یک ابر سفید و بی گناه
مثل یک گلبرگ یاس هفت رنگ
مثل یک نیلوفر زرد و قشنگ
نظر میخوام![]()
به کلید که فکر میکنم دلم باز میشود.![]()
به فلفل که فکر میکنم دلم میسوزد.![]()
به پیاز که فکر میکنم اشکم سرازیر میشود.![]()
به تفنگ که فکر میکنم مخم تیر میکشد.![]()
اصغر:یعنی هر کس باید سوار خر خودش بشه.![]()
علی:مانی چرا معلم انقدر به تخته میزند؟
مانی:برای اینکه بچهها چشم نخورند.![]()
افسر راهنمایی:اصلیترین کار برف پاک کن چیه ؟
داوطلب گرفتن گواهی نامه:نگهداری برگه جریمه جناب سروان.![]()
حسن:احمق کسی است که به چیزی اطمینان کامل داشته باشد.
حسام:مطمئنی ؟
حسن:کاملا.![]()
شهاب:برای من دعوا کردن با یک نفر و صد نفر هیچ فرقی ندارد!
آرمان:چه طور ممکنه؟
شهاب:چون در هر دو صورت فرار میکنم.![]()
دبیر ادبیات:وقتی میگویم زیبا هستم زمان حال است؟
زهره:نه حتما زمان گذشته است.![]()
مادر:سعید من دارم میرم بیرون دست به کبریت نزنی ها!
سعید:نه مامان جون مطمئن باش چون فندک بابا پیش منه.![]()
خوب خندیدنا خودمونیم![]()
![]()
![]()